|
دلم هوای تو دارد ای خیال سپید کجاست ان نیلی چشمانت ای سراب سپید من از خمار ان نگاه عاشق ت. انچنان مستم که در میان میکده میسرایمت ای سرود سپید هوا هوای خیال با تو پر زدن است غریب ماندم و تنها ای صدای سپید.... در غم نبودنت تا ابد خواهم سوخت... به امید دیدار در حیاتی دوباره و این بار جاودان...
من در میان خلوت ترسناک تنهاییم هرچه میگردم پیدایت نمیکنم.اخر تو که بد قول نبودی.روزی که با تو عهد میبستم به نجابت و پاکس قلبمان را گره زدیم و من دستان سرد و نیمه جانم را در گرمای دستان تو گذاشتم و تو انها را با همان مردانگی وصف ناپذیرت فشردی و گفتی من هستم و میمانم تا هر کجا که نهایت این راه باشد.....تو گفتی نترس بعد از خدا من هستم و من.....چند روزیست که تو را در باورم نمیبینم...چند روزیست که سرمای تنها زیستن را دوباره حس میکنم....همسفر مگر نمیدانستی من چقدر ترسو هستم و اگر پا به پایت می ایم به پشتوانه شانه های مردانه و قامت استوار توست....تو مگر قرارهایمان را یادت رفته؟تو گفته بودی اگر روزی جاده مرگ را انتخاب کردم هم با من میایی....چگونه دل کندی و پر کشیدی....از تو که تنها کس قصه من بودی از تو که همیشه چتر حمایت همه جانبه ات بر سر همه مان بود انتظار دیگری داشتم...تویی که خدا اگاه است همیشه برای ما زیستی نه برای خودت....همه ترسم از ان است که نبودنت ثمره بی لیاقتیم باشد...که هست..من لایق عشق تو نبودم و چون قدر ندانستم خدای تو تو را از من گرفت....چون او به تو عاشق بود و من از تو غافل...اما باور کن به نادانی و نپختگی خویش معترفم و هرچند بیفایده اما در حسرت نداشتنت تا اخر عمر میسوزم...مرا رها نکن و دعاهایت را از من دریغ نکن....به تو قول میدهم اگرچه عاشق لایقی نبودم اما از این پس امانتدار خوبی باشم برای تو....و در اخر بابت تمام کاستیهایم مرا ببخش...یادت باشد تو مرد اول و اخر زندگی من میمانی حتی اگر روزی ظاهر به گونه دیگری باشد که از ضعف و ناتوانی من است....تو اسطوره تکرار نشدنی زندگی منی و ارزو دارم همچون تو خداگونه زندگی کنم . خدا گونه بمیرم و شایستگی دوباره با تو بودن را در جهانی دیگر کسب کنم و پس از هجرتم تو اولین کسی هستی که از خدا تقاضای دیدارش را دارم....پس بدرود تا حیاتی دوباره.....
من این اواره بودن را میان ورطه اندوه و تردید نگاه تو نمیخواهم من این رسوایی فهم کلامت را میان خستگیهایم نمیخواهم. منم پیداترین پنهان میان چشمه جوشان عشق تو من این نادیدنی هارا نمیخواهم. تو گفتی بگذر از خویشت تو گفتی پر بکش با من تو گفتی خسته ام با من بیا تا ناکجای عشق پناهم ده میان خلوت خاموش خود بشکن حباب بی کسی هایت دو دستت را بده بالا بیا از نردبان وحشت از مردم بیا با من بمان با من تورا من دوست میدارم... برایت می سرایم از نسیم دل برایت شعر میگویم برایت بال خواهم بود... به تو عاشق شدم... بنگر... یادت هست؟؟؟؟؟ مرا اکنون میان عالم احساس تو باور کنم جا هست؟؟؟ منم من ان غزال زخمی گم کرده راه خویش منم من ان پرستویی که تا اغوش تو پر زد نشست انجا کنار چشمه جوشان احساست شدم همبستر خاموش شبهایت...گسستم بند از پایت.... رهایت کردم از زندان تنهایی.... شدم همراه و هم پایت... منم من...هم صدای بارش باران میان ابرم معنای چشمانت... یادت هست...؟؟؟ عزیزم هم نفس با تو میان قیل و قال و رنگ این دنیای نا مفهوم خواهم ماند مرا بار دگر بنگر همانم... من به جز عشق نگاه تو به جز گرمای دستانت به جز پاکی احساست نمیخواهم... مرا در یاد خود اور....
خواهم سرود تو را پیدایت خواهم کرد از لا به لای شبوهای خویس رویاهایم. من تو را بوییده ام در میان ان همه مریم های پژمرده دشت احساسم. اندکی بیش نمانده تا پیدایت کنم. اما نه من تورا جایی خوانده ام. اری.... تو همچین شبی میان ایه های تقدیرم با دستخط زیبای خداوند نوشته شدی... اری... من تو را قبلا دیده ام.... میان پیچک های بازیگوش شعر سهراب... تو همچین شبی در طالع گنگ من متولد شدی... و تصویر مبهم بودنم را معنا بخشیدی.... عزیز همسفرم تولدت مبارک
چه روزهای زلالی بود همیشه یکی از ما چشم میگذاشت و تا بی نهایت بوسه میشمرد. و دیگری در حول وحوش شهامت سایه ها پنهان میشد. ساده ساده پیدایم میکردی!پونه پنهان نشین من. پس چرا در سکوت این خانه پیدایم نمی کنی؟ بیا و سر زده برگرد... بگو سک سک.مسافر ساده سرودنها! من هم قوطی قرصهایم را به بیرون پرت میکنم! قلمم را! چرکنویس تمام ترانه های تنهایی را! بعد شانه شعر را میبوسم! میگویم خداحافظ واژگان نمناک کوچه و باران! اخر فرشته فراموشکار من برگشت. پیاده راه می افتیم از دره گرگها تا کوچه پرنده تنها... راه دوری نیست. کنج دنج کوچه مینشینیم! من لرایت از تراکم تنهایی این سالها میگویم و تو برایم از جضور دوباره بوسه... باور میکنم که عاقبت علاقه به خیر است... کف دست راستم را نشان فالگیر پیر میدهم تا ببیند که خط عمرم قد کشیده است... و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند... انوقت ما میمانیم و تعبیر این همه رویا... ما می مانیم و براورد این همه ارزو؟؟! ما میمانیم و اغوش امن علاقه... بیا و سرزده برگرد... همسفر بازیگوش من... یغماگلرویی
سلام میکنم به باد به بادبادک و بوسه به سکوت و سوال وبه گلدانی که خواب گل همیشه بهار میبیند. سلام میکنم به چراغ به چرا های کودکی به چالهای مهربان گونه تو. سلام میکنم به پاییز پسین پروانه. به مسیر مدرسه به بالش نمناک به نامه های نرسیده. سلام میکنم به تصویر زنی نی زن به نی زنی تنها به افتاب و ارزوی امدنت. سلام میکنم به کوچه به کلمه به چلچله های بی چهچهه به همین سر به هوایی ساده. سلام میکنم به بی صبری به بغض به باران به بیم باز نیامدن نگاه تو... باور کن من به یک پاسخ کوتاه به یک سلام سرسری راضیم اخر چرا سکوت میکنی؟ یغما گلرویی
من که باشم که بر ان خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازیت که اموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که درازست ره مقصد و من نو سفرم ای نسیم سحری بندگی من برسان که فراموش نکن وقت دعای سحرم خرم ان روز کزین مرحله بر بندم بار وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم پایه نظم بلند است و جهانگیر بگو تا کند پادشه بحر دهان پر گهرم
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم ساقی بیا که از مدد بخت کارساز کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
از زبان حافظ برای تو عزیزی که در سفری.... به یادتم تا همیشه....
نی از تو حیات جاودان میخواهم نی عیش تو و غم جهان میخواهم نی کام دل و راحت جان میخواهم هر چیز رضای توست ان میخواهم من گریه به خنده در همی پیوندم پنهان گریم به اشکارا خندم ای دوست گمان مبر که من خرسندم اگاه نه ای که چون نیازمندم
خواجه عبد الله انصاری...
یادت می اید؟ مرا یادت می اید که روزی پشت پنجره خیس و معصوم چشمهایت ماوا گرفتم؟ یادت می اید که هیچگاه درهای ان پنجره را باز نکردی و حسرت گرمای دستانت بر دلم ماند؟ روزها از ان زمان میگذرد و من همچنان پشت پنچره قلب تو چشم به راه امدنت هستم تا یکبار دیگر فقط یکبار دیگر به من لبخندی از سر محبت بزنی؟ بوی علف های سبز شده زیر پاهایم را متوجه میشوی؟کم کم دارند هرز میشوند. خوشه موهایم که روزی رنگ گندم داشتند کم کم به سپیدی گراییده اند.... یادت می اید که چقدر مشتاق تو بودم و شور زندگی داشتم؟ اخر ای بی رحم کم کم نفت چراغ عمرم رو به اتمام است پس چرا نمی ایی؟؟؟... شاید تو به یاد نمی اوری روزهایی را که من فقط عاشقانه از پشت دیوار شیشه ای اتاقت به تو مینگریستم... شاید تو شب هایی را به یاد نیاوری که من از پشت همان دیوار شیشه ای لالایی های عاشقانه را زیر لب برایت زمزمه میکردم و نسیم نگاهم ان ها را به گوش تو می رساند و تو ان شب ها را تا صبح راحت میخوابیدی بی من اما کنار من.... روزهایی را که چشم هایم به عقربه های ساعت خیره میماند و انتظار میکشید و نم نم اشک روی گونه هایم سرسره بازی میکرد... و همین که تو از راه می امدی دوباره همه چیز تازه بود.. اما تو حتی متوجه دست های یخ کرده و صورت رنگ پریده من نمیشدی.... الان چند سال است که منتظر امدنت هستم... شاید راه را عوضی میروم اخر من دیگر باید منتظر مرگم باشم و کوله بار سفری ابدی را ببندم.... اما تو خوب میدانی که من دیوانه ام...دیوانه تو...دیوانه نامهربانی های تو...دیوانه انتظار امدنت...دیوانه درد دوری تو... تو هرچه نا مهربان تر شوی مرا بیشتر دیوانه میکنی و عاشق تر به خود... بیا... دیگر نمیخواهم تو حتی لحظه ای را کنار من بکشی و از سر ناچاری و زور تحملم کنی... فقط یکبار دیگر عاشق به خانه دلم بیا... مهم نیست که عشق تو ناشی از چیست یا متعلق به کیست...فقط بیا... میخواهم پیراهن تازگی و طراوت عشق را برای بار اخر بر تنت ببینم و ارام بمیرم.... میخواهم بار دیگر تو را در فضای خانه بو بکشم.... فقط بیا...
تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها خاموش شوند خودم شعر های شبانه اشک را فراموش نکردم. خودم کنار ارزوی امدنت اردو ردم. حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای... خودم خواستم که مثل زنبوری زرد بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند. و عسلهایم صبحانه کسانی باشند که هرگز ندیدمشان. تنها ارزوی ساده ام این بود که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد. که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قراعت باران ها زیر لب بگویی یادت بخیر نگهبان گریه های خاموش. همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود. هنوز هم که هنوز است از دیدن تو در خیابان خیس خوابهایم شاد میشوم. هنوز هم جای قدم های تو بر چشم ترانه هاست. هنوز هم همنشین نام و امضای منی... دیگر تنها دلخوشی ام همین هوای سرودن است. همین هوای شکفتن شعله. همین تبلور بغض. به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد میشوم.... یغما گلرویی
|
About
اسفند 1388 آبان 1388 مهر 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
همسايه بارانم در حسرت جانانم |